زندگی کن :)

یکشنبه صبح بود توی خواب میدیدم که دارمش .مال من است و در آغوشم اصلا احساس نکردم که خواب است و با تمام وجود داشتنش را حس میکردم .بیدار که شدم سر کلاس دیدمش که داشت امتحان میگرفت و بد اخلاق بود و تمام یکشنبه بد اخلاق بود ... شاید من هم در خوابش یکشنبه صبح اش بوده ام . یکشنبه لعنتی بود جبر خطی را هم تشکیل نداد و همچنان بد اخلاق بود .

+ [ تاریخ ] ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ [ ساعت ] ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ[ نویسنده] نظرات ()

1)20 اردیبهشت همراه با نفیسه رفته بودیم نمایشگاه کتاب و کلی کتاب برای ارشد گرفتیم که بیشتر کتابهای تست بودن (و منابع رو خودمون داشتیم) .هوا کلی گرم بود و ما طبق کیلومتر شمار گوشی نفیس 11 کیلومتر رو توی نمایشگاه گز کردیم اونم طی 7 ساعت طوری خسته شدیم  که فقط میخواستیم بریم یه جا بخوابیم !! انقدر خندیدیم و جیغ جیغ کردیم که صدای من گرفت و بارمونم سنگین بود کلی از کت و کول افتادیم :)

2) سعید رو فرستادم سفر (یعنی خانوادش رفتن ازم پرسید برم ؟که معنی میرم رو میداد) و منم شنبه امتحان آنالیز عددی 1 دارم و به خانه ی مادرجان آمدم .اما از وقتی رسیدم فقط جبران مافات کردم و در عوض کل هفته که یا سر کلاسم و یا تو آشپزخونه و مهمونی خوابیدم و شنگول بازی در آوردم .

3)هر روز که با باقیمانده خستگی های روز قبل ساعت 5.5 از خواب بیدار میشم و ناهار اون روز رو برای سعید میذارم و میزنم بیرون ،اگه کفری و دل مشغول باشم با دیدنش و درس دادناش آروم میشم بودنش هرچند که متعلق به من نیست اما بهم ارامش میده من حتی توی درسش اولین و بهترین نیستم مثل نفیسه که یه گراف جامونده از ردیف 8 دوری ها رو کشف کرد و بهش نشون داد اونم با آغوش باز پذیرفت یا مثلا اثبات کذایی (میگم کذایی چون من بلد نبودم و اون تمرینی بود که حتی صورتش برای من رعب و وحشت داشت  )رو از یه راه متفاوت حل کرد .دنیا بالا و پایین داره اینو تنهایی توی 20 سالگی من کشف کردم .یه روزی سر رقابتهامون نفیسه هیچ رقمه معدلش و رتبه اشو نتونست به من برسونه و امروز ...؟یکم دلم ازین قضیه گرفته .وقتی نفیسه بهم گفت تونسته اون قضیه رو از یه راه دیگه اثبات کنه پیش خودم گفتم اون ازین ادمها (منظورم خودم ) نیست که سریع پیش استاد خودی نشون بده و اینا ! اما زهی تصور باطل و بعد کلاس شد آنچه که شد من همان جا سوخته باقی ماندم .این ترم کمی تونستم خودمو بالا بکشم بیشتر مطالب رو طی ترم خوندم و جزوه کامل و پاکنویس شده ی خودمو با ذکر تمام نکته ها و ... دارم و اوضاعم بهتره .ولی خب از چی بگم برات ؟

+ [ تاریخ ] ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ [ ساعت ] ۸:۱۸ ‎ب.ظ[ نویسنده] نظرات ()

نیازهای من .درس خوندن من .کار کردن های من .هیجانات من .دوست داشتنهای من و... همه و همه براش بی معنیه .

هیجاناتش .دوست داشتنش .وابستگیاش .بی قیدیاش .تفریحاش .درک نکردناش .بی مسئولیتی هاش و... همه و همه برای من بی معنیه .

خیلی چیزا داره خستم میکنه از پا میندازدتم یه جور مرگ تدریجی .انگار روی صندلی وسط سالن بزرگ و خالی بشینی و همه این زندگی دورت بچرخه و بهت دور و نزدیک شه .اما باز اول هفته و دیدن استادا و بحث ریاضیاتی و جو دانشگاه مثل تنفس مصنوعی زنده ام نگه میداره باز یادم میندازه که خیلی جوونم و خیلی تنهام .

و

خیلی کار دارم که باید انجام بدم .

+ [ تاریخ ] ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ [ ساعت ] ٤:۳٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] نظرات ()

1-امروز هم خانه ی مادرم هستم .اتاقم بهترین اتاق مطالعه ی دنیاست وقتی 7 صبح تا 7 غروب میتوانم بی دغدغه (البته سعی میکنم در را به روی دغدغه هایم ببندم ) درس های دانشگاهم را بخوانم و بعد بروم تندی شام بخورم و بعد خواب .صبح بیدار شوم و ببینم گراف و توپولوژی و آنالیز عددی و آنالیز ریاضی 2 همچنان ادامه دارد.

2-توی بوفه نشسته ایم حرف ازدواج است و من قهوه ای که از خانه اورده ام با آب جوش (نه رایگان ) بوفه درست کرده ام و به حرف هاشان مثل یک سوم شخص گوش میدهم و چیزی نمیگویم .حرفشان چیزی نیست جز شادی های دوران مجردی و دوست پسر و مانند اینها و بعد یکی شان میگوید:" اگه شوهر پیدا نکردم اول کار میکنم تا پول درآرم اما شوهر که پیدا شد راحت پامو میندازم رو پام و تا دکترا میخونم ".

3-از مسیح تصویری که در سالهای اول دانشگاه یادم می آید پسری هم ورودی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید .اما اولین برخوردمان در کلاس جبر یک اتفاق افتاد برای رفع اشکال جبر یک پیش من می آمد و با احتلاف یک نمره باهم درس را گذراندیم .بعد ها فهمیدم خطاط هست و جزوه هایی که از من میگرفت برایم با خط خوش  متنی مینوشت .

+ [ تاریخ ] ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ [ ساعت ] ٧:٤٥ ‎ق.ظ[ نویسنده] نظرات ()

از عصبانیت دستام میلرزید .طپش قلبم زیاد شده بود با زندگیم بازی شده بود سرش داد زدم خفه شو ...

هیچی نگفت 5 دقیقه بعد تو اتاقم برام آجیل آورد

آخه مادرم بود .

+ [ تاریخ ] ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ [ ساعت ] ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ[ نویسنده] نظرات ()

خیلی چیزا اونی نیستن که میخام .بیشترچیزا داغونن اکثر دارایی هام ولی خودم هنوز خودمم و این مهمترین چیزیه که دارم .یه بیست سالگی خیلی پیچیده رو دارم میگذرونم پر از امتحانای مختلف .رفتارهای پیچیده با آدمهای متفاوت و در نهایت خودم .

+ [ تاریخ ] ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ [ ساعت ] ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ[ نویسنده] نظرات ()

گاهی اوقات .نه خیلی اوقات دوست دارم به آدمهای اطرافم بگویمم مجردم .نمیدانم چرا متاهل بودنم را در رابطه با دیگری ضعف میدانم .انگار که نگرانم متاهل بودن سدی شود بین من و اویی که دوست دارم دوست بمانیم . دوست داشتم توی 20 سالگی دختر خانم مجرد باشم نه یک زن! واژه ی زن رویم سنگینی میکند اسمش که رویم میگذارم صدای خرد شدن آهسته ام را زیرش میشنوم .من حتی از باردار بودن .زاییدن .مادربودن هم هراس دارم ! صدای جیغ و گریه کودکی را که میشنوم خیالم راحت میشود که هنوز هم میتوانم با خیال راحت برای خودم قهوه درست کنم و بنشینم من او را دوست داشتم "انا گاوالدا" را بخوانم و  ارامش را بر خودم چیره کنم و نگران ظرفهای باقی مانده .اتاق شلوغ و وظایف زناشویی نباشم .

این همه ی چیزی بود که توی سال 90 درونم سنگینی میکرد .

+ [ تاریخ ] ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ [ ساعت ] ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ[ نویسنده] نظرات ()

این ترمم رو خیلی دوست دارم و عاشق استادام هستم از اول صبح شنبه (8 تا 10) که یه آخوندی میاد و کلی با مزه ست و بهم انرژی میده تا آنالیز عددی که استادش یه خانومست که مهربونه و گراف با وطن .دوست و تو پولوژی و همه و همه مخمو پاچونده ! البته که این جانب بیشتر عاشق خودم شدم .

+ [ تاریخ ] ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ [ ساعت ] ٩:٤۱ ‎ب.ظ[ نویسنده] نظرات ()